تبليغاتX
تولد ! عشق ! مرگ !
(دل شکستن هنر نمی باشد !!!!!!!!!!!! تا توانی دلی بدست اور....)
                                                               (خنجر)

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت
.
گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه
.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه
.

یه خنجر برداشت
.
گفتم این چیه ؟

گفت : سیسسسسس
.
ساکت شدم
.

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی
.
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت
.

دوست دارم دیوونه
.


اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم
.
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده
.

دوست دارم دیوونه .

                                                    (  تو از ما کوچولوتری)

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو
,
سرشو برگردوند و لبخند زد

- سلام
,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید

- خوبی ؟

سرشو بالا و پایین کرد

- اوهوممم

- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد

- نههه ... اوناشن .. دوستام
...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن

خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم

- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب

بازی
.
سرشو به چپ و راست تکون داد

- نه , من ازونا بزرگترم

ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت
:
- شما نمی رین بازی ؟

اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم

بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد

- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین
,
خیلی
...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم

- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین
,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد
,
- ناراحتتون کردم ؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم
:
- نه ... اصلا , صداشون کن

از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت
:
- بچه ها .. بیان

بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و

از روی تاب پریدن پایین

- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت
:
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن

آهو
...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن

- سلام .. سلام

جوابشونو دادم
:
- سلام

پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید
:
- این آقا دوستته آهو جون ؟

آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت
:
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده
, ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد
)
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود

آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود

- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین
...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم
:
- و تو ..؟

آهو لبخند زد
,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد
.
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن
!
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟

- ما باید بریم
.
به خودم اومدم
,
- کجا ؟

مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد
:
- اون جا

آهو خندید و گفت
:
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن

- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد

فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم
:
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟

و باز هر سه تا خندیدند

آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد

بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم

***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید
:
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر

                                                                                                                 iman      

+ نوشته شده در 85/11/18ساعت 10:18 توسط ایمان احمدی |
                                                          (بی معرفت)

تو اگر میدانستی

                   که چه طعمی دارد

                               خنجر از دست عزیزان خوردن

 از من خسته نمی پرسیدی

                                     که چرا تنهایی

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا
 
  از این مردم که به ظاهر  صادق و با وفا اند 
 
 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج
 
خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 
 
آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش
 
از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 
 
 پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت
 
در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست
 
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست
 
دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست
 
سفره ی دل مردم همش دروغ است
 
به ظاهر پاک و صادقانه
                                                 (!!!می دونی!!!)

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد

                                                                                      iman

+ نوشته شده در 85/11/18ساعت 10:3 توسط ایمان احمدی |
                                                           ( مرا یاد داده اند)

مرا یاد داده اند فقط بشنوم...
 می گوید با هیجان گوش می کنی...

شاید برای بار نخست راضی میشوم ، احساس را برایش بیان کنم ...
نبض احساسم را در واژه ها بر برگی سفید تحویلش می دم ...

ضربان نبضم را با چند ثانیه ای سکوت می خواند...
باز چشمانش را به چشمانم می دوزد ...

باز می گردد و فقط دور می شود... دور...

                                                                                                              
همچنان ایستاده ام منتظره پاسخی ...
و او فقط دور می شود... دور ... 
 
و من به یاد می اورم :    
                                                                    

که مرا یاد داده اند فقط بشنوم...
می گوید با هیجان گوش می کنی... 

                                                                ( نامه)

سلام عزيزم
هرچند هنوز زوده ولي شايد ديگه منو نبینی  واسه همين الان برات نامه نوشتم

پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني
مردی اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....
هيچ کس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام
چقدر لبان و قلبم  ،  پر از ستاره و دوستت دارم بود.....
و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم....
اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
که از تو گلايه کنم......
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد
که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش
چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم
بي آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد
که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو
آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟

مهربانم آرزو ميکنم دلت هميشه بهاري باشه و آرزو ميکنم شقايق هاي وجودت هيچ وقت پرپر نشه و قصه ي غصه هات روزي به پايان برسه .

من به يادت هستم
هرکجايي هستي
فصل گرما يا سرما
آن چه بايد اين است:
دوستت دارم

                                                        (آنگاه که)

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

 می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

                                                                                                                  iman

+ نوشته شده در 85/11/18ساعت 9:37 توسط ایمان احمدی |

                                                    ( باز برای تو می نويسم )

باز برای تو می نويسم ! اين باز،برای تو تکراری نميشه؟

 از اون شب تلفنی درددل کردن هنوز درد جمله هات توی دلمه. نه به خاطر اتفاق های کوچکی که نقل کردی ، به خاطراينکه من و تو باهمه روياها و باورهايمان يادنگرفتيم اشتباه مکرر گفتم گفتی ها رو تکرار نکنيم.

عزيزترم! اون شب اشتباه کردم که بچه ها رو سوای خودم و خودت ديدم، حالا که درجه حساسيتم پايين تر اومده می فهمم اونقدرها تافته ام را جدا نبافتم و بيشتر از خود ناآزموده ام می ترسم.      يادته خصلت هايی رو که محکوم می کردم و بعدتر در خودم يافتم؟    ُسعی می کنم از آنچه که آزارم ميدهد ياد بگيرم که کمتر آزار بدهم.ُ

به نظرت حتی کمی به اين جمله وفادار می مانم؟

...

کوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند.

درمن اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيزـ که چه؟

در من اين شعله عصيان نياز

در تو دمسردی پاييزـ که چه؟

 

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت!

...

چقدر دلم برای تو تنگ می شود و چقدر من دربرابر دلتنگی ای که چاره ديدار نداشته باشه منفعل ام!

عزيز نازنين ام! برو يه جايی که دريا باشه، تا انتهای افق آب روی آب.

بعد فقط گوش کن   بذار همه سنگينی جمله های ناتموم اونقدر توی سرت تکرار بشه تا تموم شه و ديگه فقط صدای آب بمونه.

يه جايی اون ته ته دريا به دل گرفته ات راه پيدا می کنه.

کاش بودم يا بودی!!

 

گاهی آدم به بودن بعضی ها دلگرم ميشه

گاهی آدم با اين دلگرمی جسور ميشه

کاهی آدم به اين جسارت خو می گيره

اغلب آدم با اين خو تنها می مونه .......

نبودن ات باعث شد خيلی دردم بگيره ، شايد بيش از همه اونايی که می شناسم به بودن تو خو گرفتم.  اونقدر هميشه برای من بودی و برای تو بودم که هيچوقت ابايی از اين خو گرفتن نداشتم.

 امروز که تو بالاخره داری بعد اين زمانی که ميگن دو ماهه و باز بر من چگال تر گذشته ميای ، به اين فکر می کنم که عليرغم همه چيز  دوست ندارم فکر کنم که ميشه نباشی........ بذار توی اين ارتباط همه چيز مثل هميشه در همون روزهای ساده بچگی باقی بمونه.

بعضی چيزها رو بايد توی فضای سينه حبس کرد تا آلوده اگر و مگر واقعيت ها نشن ، يکی اش برای من تويی !

                                                                                         iman

+ نوشته شده در 85/11/17ساعت 10:50 توسط ایمان احمدی |
                                                (یه نصیحت کوچیک)

گوهر خود را مزن بر سنگ هر نل قابلی .....

صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی..... !!!!! ؟؟؟؟؟

                                                                                                                 iman

+ نوشته شده در 84/09/26ساعت 9:19 توسط ایمان احمدی |

(سلام حرف دلت رو بزن)

سلام...اینجا سرزمین دل نوشته های منه و خونه دوم خودت..اینجا راحت باش..من هم از جنس خودتم..اینجا غریبگی نکن..من اینجا از غم هام..دلتنگی هام..شادی هام... آرزوهام مینویسم..دلم میخواد تو هم اینجا با من همکلام بشی.. اینجا جای حرف دل پس بگو من گوش میکنم... دلم به دلنوشته هاتون گرمه..نا امیدم نکنید.. پس منتظرتونم..خوش اومدید

                                                                                                                                                                     iman

+ نوشته شده در 84/09/24ساعت 9:36 توسط ایمان احمدی |
                                                            (بچگی هامون)
 
آره بعداز بیست و یکی (دو)سال  ...دیگه نمی شه همون جوری بود که بودیم ....
دیگه دلهای اروم و دوست داشتن های صادقانه نمی تونه همون جوری باشه ..
نمی شه الان دعوا کنیم و بعد ازیک روز دوباره آشتی کنیم
دیگه دلامون صافی و پاکی بچگی رو نداره ...


راست می گی بزرگ شدیم ...آنقدر بزرگ که وقتی دروغ می گیم کسی نمی فهمه ...
وقتی کار بدی می کنیم کسی تنبیهمون نمی کنه....آره بزرگ شدیم ...

ولی اگه اینطوره چرا وقتی داشتی می رفتی گریه کردی ..
چرا وقتی تو خم کوچه گم شدی دیگه نتونستم بغض گیر کرده در گلمو بخورم و از چشمام مثل چشمه اشک جاری نشه .. چرا هنوزم وقتی یادت میکنم دلم تنگ می شه ....
چرا همه چیز گم شد ...
راستی اگه یک روز صفای کودکی رو پیدا کردی منو دوباره یادت بیار شاید بتونی گناهمو ببخشی ....
شاید بی گناه بودم

 

من نیز گناه کردم اما..... این بود گنهم که با تو باشم
سرمست سبو چو باده نوشان .....آن لحظه که عاشق تو باشم

من نیز زدست خویش زارم افتاده و زار روزگارم
اما توبدان امید م ای یار تنها به رخ تو دیده دارم

iman

+ نوشته شده در 84/09/24ساعت 9:18 توسط ایمان احمدی |
                                                        (فراق)

لذتی که در فراق است در وصل نیست .......  زیرا ....

در فراق شوق وصل است   ولی در وصل شوق فراق.....

 

                                                       ( بوسه ات)

مثل کبریت کشیدن در باد                             بوسه ات دشوار است                                    من خلاف جهت اب شنا کردن را                   مثل یک معجزه باور دارم                                     اخرین دانه کبریتم را               میکشم در جهت باد          هر جه باداباد.............

 

                                                      (بزرگترها)

شما هم متهم هستیدشما اداب عشق ورزیدن    چگونه عشق بخشیدن به ما تعلیم نمیدادید   شما هرگز نمی گفتیدکه دنیا بدترین جرم است     همه از عشق می گویند.....                         ولی عاشق شدن جرم است............

 

                                                       (سفر)

بامداد است و بار سفر بسته ای   نمی خواهم در بغچه دلت پنهانم کنی.........                         دیر زمانی است که پنهانگاه دلت را تفتیش میکنند...........................................................   مرا سرمه کن و در چشمت  بکش   تا......... سیه بینمت   و   سیه بینی ام.....!    

                                                      ( وقتی که...)

وقتیکه می  رفتم    در چشمه سار مردمکهایم                                                                     عشقی نمی جوشید       اما چرا در دشت چشمانت           سیلاب تند اشک بود                  وقتی که من اوای رفتن می سرودم با تمام شوق          ایا امید بازگشتم در خیالت بود.....؟         یا اخرین دیدارمان را             گریه می کردی.....؟ 

                                                                                                      iman

+ نوشته شده در 84/09/03ساعت 15:51 توسط ایمان احمدی |
                                                    (اشکهام)

بعد از ریختن الماس های قشنگ چشمهام به پات فقط یک کلمه

گفتی... ((گمشو)) 

 چه حرکت بی نقصی

 فقط انسانهای بزرگ جهانُ این الماسها رو می دونند و می فهمند.......                                    و تو .......                ازت متشکرم .....

                                                 (برای خودم  به خاطر تو)

وقت با ارزشم رو به حای اینکه صرف تو کنم  صرف خودم میکنم تا بهتر بشم.

تا بهترین موجود دنیا رو که میتونم" از خودم بسازم...

فکرش رو بکن.دوست داشتنی ترین ادم دنیا 

و اون موقع خودم رو بهت تقدیم میکنم 

اگه لیاقتش رو داشته باشی بدستم میاری و اگر نه...... 

دوست دارم بغلت کنم ..... .....و خوب بخاطر بسپاررم ..چه کسی رو از دست دادم ...

 و چه کسی  من رو از دست داد......؟

                                                    (...راستی...)

راستی در دل او چه می گذشت؟

وقتی چشم های تو را افرید؟

حس میکنم وقتی چشم هایت را افرید

و

به تماشایشان نشست              بغض گلویش را گرفت   

و   امد و        امد       و       امد                     و بر سر ما ادمها بارید؟

از مادرت بپرس روز تولدت بارانی نبوده است؟

                                                      (لبخند)

لبخندت را قاب میگیرم.......مبادا فراموشم !!!شود.....

ای شب شکار ..........امشب که ماه نیست ....... ستاره می چینی.......؟

 

  تو با چشمان باز در خوابی ........و من با چشمان بسته در  حال فرار  ..........................  محال است رسیدنمان به هم ..... حتی اگر ..........بهانه عشق باشد...........

 

هر شب دروغ هایم را می شمردم !!!!!! تا  چشمهایم   از شرم بسته شوند.......

گر نگهدار من ان است که من می دانم !!!!!!!!شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد....

 

زمان بارش باران ....دلم ............از غربت خورشید می گیرد

 و روز افتابی هم... دلم.............پیگرد ابری تلخ و باران زاست 

  خدایا...    

من به دنبال چه می گردم..؟؟؟؟؟؟؟ ندارم قطره ابی در سبویم.........

 

دل در بر من گمشده .......تهمت به تو می بندم..... 

چون جز تو کسی راه به این خانه ندارد....................

                                                            iman

+ نوشته شده در 84/09/03ساعت 15:25 توسط ایمان احمدی |
وقتی ولم کردی...

اول گریه کردم بعدبا خاطراتمون زندگی کردم و هر بار که خوبیهامو دیدم ـ بیشتر به ارزش خودم پی بردمو اروم اروم خاطرات با ارزشم را از وجود تو پاک کردم و وقتی تنها شدم :

اینبار خودم رو پیدا کردم چه نازنین چه دوست داشتنی چه لطیف و چه خواستنی

همه اینها من بودم!    اوه    ازت ممنونم که منو رها کردی

اینبار بهتر از دفعه قبل خودم رو شناختم

با این لطف کمکم کردی که جایی تو قلبم برای خودم باز بشه و دوباره فرصت کنم که بیشتر به خودم عشق بورزم و بیشتر فکر کنم....

فرصتها:

از هر اتفاقی یه فرصت خوب پیدا میکنم برای بهتر شدن...                                                     

وقتی با رفتنت تیری به قلبم زدی بهم یاد دادی چطور میشه درد رو تحمل کرد.......

وقتی دردش ررو احساس میکردم فقط می تونستم گریه کنم.......

نه بخاطر رفتنت ـ بخاطر خراب شدن کاخ ارزوهام و پاره شدن قلبم....... احساساتم که به غارت رفته بود......

و چه درس مهمی یاد گرفتم  نبایداینقدر راحت با احساسات کسی بازی کنم  . نباید قلب کسی رو به این راحتی بشکنم ...........

و به خودم گفتم چه ساده همه چیز رو از دست دادم و باز مثل بچگی هام نمیتونم رو پاهام بایستم   و    باز به خودم گفتم:

این هم یه فرصت دیگه تا یه چیز بهتر بدست بیارم   پس یاد گرفتم تا خودم رو شفا بدم و دوباره از هیچ به همه چیز رسیدم....و ار این رو مدیون تو هستم......

و به این میگن میگن معجزه...همیشه فکر میکردم زندگی اون شکلیه که فکر میکنیم ولی حالا میدونم زندگی اون شکلیه که ما باور داریم.........!!!!!

                                                                                                                          iman

 

+ نوشته شده در 84/08/12ساعت 14:21 توسط ایمان احمدی |
کاش میشد سر سفره                                                    

                    هفت سین        

                                       هفت ارزو میکردیم

ان وقت من از

                       خدا      هفت بار       

تو را ارزو میکردم ...

                                                                           iman

+ نوشته شده در 84/08/12ساعت 13:31 توسط ایمان احمدی |
                                                         (نگاه من)

نگاه لحظه لحظهُ زندگی ست بر چشمان غبارآلوده و غم گرفته پرستو ....
نگاه من ......
نگاه سکوت قلم است .......
سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده است.......
و می دانم که تو حرف حرف اين سکوت را خوانده ای و به خاطرش گريسته ای
....

اشکهایت گواه این میهمانیند...کاش من هم قطره ای از اشکت بودم....

 

                                                              (دروغ) 

 

برای هزارمين بار پرسيد:

ـ تا حالا شده من دلتو بشکونم؟

 منم برای هزارمين بار به دروغ گفتم:

ـ نـــه. هیچوقت........

                                         تا مبادا دلش بشکنه............

 

                                                           (نا برابرانه)

چه نابرابرانه است جنگ من و تو

قبول ندارم....

به جنگ آمده ای بی خبر و تيغ عشق آوردی ؟

حساب نکردی که من به جز تو هيچ ندارم؟......

 

                                                                                                  iman

+ نوشته شده در 84/07/23ساعت 16:46 توسط ایمان احمدی |
                                                                            (قرار با خدا)

ديشب مثل شبهاي گذشته با خدا وعده اي داشتم
سفره اي بود دو جام کوچک و دلي که مالامال از حرف و واژه بود.........
دلي که با قفل سکوت روزها و ماه ها بايد و بايد واژه هايش را زنداني کن...
ديشب با خدا وعده اي داشتم اري با خدا تعجب نکن.........
برايش از تو گفتم از تويي که خدا فقط يکي افريد يکي براي تمام دنياي به اين بزرگي...
و از تمامي اين افراد يکي را افريد تا دردمندانه...
سر بر زانوي تنهايي خويش
زار زار عشقت را گريه کند...
ديشب با خدا وعده اي داشتيم و قراري...امده بود تا گوش به حرفهاي دلم بسپارد..........


اما من
فقط جام کوچک را بالا گرفتم و گفتم
به سلامتي...
اري ديشب به سلامتي تو با خدا مي زدم
فقط براي سلامتي ات
نه براي انکه باز گردي........
نه براي انکه دوستم بداري........
نه براي انکه عاشقم باشي........
ديشب تنها براي سلامتيت با خدا مي زدم..
براي سلامتي چشمانت که مرا تا دور دست هاي اقيانوس رويا ميبرد.........
براي دستانت که گاه گاه نوازش از دست رفته مادر را برايم تداعي ميکرد...
اري ديشب براي سلامتي تو مي زدم...
من
تنها
در گوشه سکوت وهم انگيز خود
با خدايم
براي سلامتي تو
مي زدم

باز گرد و لطفي شامل حال چشم هايم كن‌ -------

***********
                                                                                     (دلتنگی)
 
امشب چقدر دلم گرفته چقدر دلم هواتو كرده واي فقط خدا ميدونه كه چقدر چقدر چقدر دلم ميخواد مثل اونوقتا با هم باشيم .
نميدونم شايد من خيلي ..........تشريف دارم نميدونم ولي باور كن هر كار ميكنم نميتونم فراموشت كنم
واقعا نمي تونم...........
هر موقع وا سه خريد يا انجام كاري ميرم خيابون از هرجا كه رد ميشم جاي پاهاي من و تو اونجاست
ازش خاطره دارم ..... مغازه اي كه لباس ميخرم
مغازه اي كه عطر ميخرم و .....
گوشه گوشه اين شهر خراب شده خاطره ي من و تو   !    آخه چيكار كنم ؟؟؟
كاش  يه كم فقط يه كم از تنهاييام رو ميدادم باد ميبرد تو چه ميدوني كه من چقدر تنهام.........
بيا تا بداني : تا چه اندازه تنهايي من بزرگ است......
من حتي به اون دروغات
به اون حرفاي عاشقونه پر از نيرنگت هم احتياج دارم......
چرا اونم ازم گرفتي......
چرا؟؟
چون خيلي تنهام ؟ چون نمي تونم جز تو كسي ديگه رو توي اين قلب مسخره ي پر از محبتم راه بدم؟؟؟
واي من خيلي خيلي امشب احساس تنهايي ميكنم خيلي بيش از اندازه ..........
بيش از اونچه تو فكرش رو بكني...
ميدونم الآن تو رفتي مخ يكي ديگه رو كار گرفتي ...
خودم ميدونم
پس چرا من نمي تونم؟؟؟؟
چرا امروز وقتي اون يارو  اومد به من گير داد هر كار كردم نتونستم؟؟
چرا نمي تونم ؟؟؟؟
چرا ديروز وقتي يارو دختره كه چند وقته داره منت كشي ميكنه بازم اومد چشاش پر اشك شد و التماسم كرد كه فقط شماره ش رو بگيرم
نتونستم؟؟؟؟


كاش يكي ميتونست كمكم كنه از اين خريت بيام بيرون آخه تا چقدر تنهايي ببين الآن كسي نيست همدمم باشه جز اين كامپيوتر و صفحه كليدش و شعرهاي فروغ..........
اره شعرهاي فروغ:
كسي ميآيد
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست..
پس كي ميآيد؟؟؟
وقتي من دوست ندارم كسي بيايد از كجا مي آيد؟؟؟
خوش بحال فروغ كه رفت و از اين دنياي مسخره راحت شد نه؟؟؟؟
ميبيني ؟؟؟؟
ميبيني پسری كه بس كه ميخنديد اعصابت خراب ميشد حالا به چه روزي افتاده؟؟؟
ميبيني پسری كه تو آره تو بهش ميگفتي خوش بحالت اين قدر شادي چطور شاديا ازش گريزون شدن؟؟؟
پس كي ميخواد اين وضع درست بشه؟؟؟؟
چرا پس هيچكسي نمياد بشينه تو قلب من .......
اينهمهههههههههههه  آدم.......
پس
چرا
ن
مي
تو
نم؟؟؟؟؟؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نميدونم تو اين دنياي مسخره اصلا كسي به خريت من پيدا ميشه؟؟؟؟
كسي مثل من كه تموم دنياش
تموم اميدش
تموم آرزوهاش رو تو ي يه نفر خلاصه كرده بود
و اون يه نفر
تموم اميداش رو نااميد كرد و بجاي محبت نفرت بهش هديه داد
بازم دوستش داشته باشه؟؟؟
يعني كسي مثل من اينقدر خر پيدا ميشه؟؟؟؟
شايد تو طلسمم كردي
مثل تو اين فيلما
گيس گلابتون
هه
واي
چي ميگم من؟؟؟؟ تو كه منو دوست نداشتي پس چرا بري خودت رو زحمت بدي منو طلسم كني
ديوونه شدم ميدونم
همه علتش تنهاييه و تنهايي و تنهايي و مغرور بازيام
ميدوني آدم مغرور هميشه تنهاست هميشه ي هميشه مثل من ...
تو هم با همه رفیق بازیات تنهايي.... ميدونم ...چون تو از من مغرور تر و كله خر تري ....
اميدوارم كه هميشه خوشبخت باشي عزيزم
و اميدوارم هميشه باز خوشبختي روي شونه هات باشه.....
از خوشبختي تو منم احساس خوشبختي ميكنم
باور كن

هنوزم خرم نه؟؟؟؟؟
ميدونم ميدونم!!!!!!!!!!!!!!!!

 
                                                                           (افق دور روءیا)

رویاهام جلو روم بود به طرفشون خیز برداشتم با تمام توانم به طرفشون میدویدم طوفانهای گاه و بی گاه سرعتم رو کم نمیکرد بلکه قوی تر میشدم و با توان بیشتر می دویدم ...
یه دفعه خودم رو در مقابل رویاها و آرزوهام دیدم ... همه اونا یه جا در مقابلم ظاهر شده بودن به طرفشون رفتم... اما انگار میخواستن ازم فرار کنن اگه قصد فرار داشتن چرا منو به طرف خودشون میکشیدن ...
شاید همه اینا خواب بوده شایدم نه... ولی خواب که اینطوری نمیشه... هر کس در خواب به آرزوها و خواسته هاش میرسه ولی چرا اونا سعی دارن از من دور بشن یعنی تحملم از نزدیک سخته؟
ولی نه اگه سخت بود که دستای منو نمیخواستن ...
من که نمیدونم چرا رویاهام میخوان از دستم فرار کنن شما میدونید؟
اگه میدونین چرا...پس یه  لطفی کنید و بهم بگین خوشحال میشم از نظرات شما با خبر باشم ...

به امید دیداری دوباره

                                                                                  (آرامش)

هميشه اينقدر فرصت نيست كه بشينيم روبه روي هم
من حرفايي كه تو قلبم ته نشين شده رو بزنم و تو حرفاي دلت رو....
نه هميشه اينقدر زمان نداريم
ميدونم احتياج به زمان داري احتياج به فكر كردن.......
و من لابه لاي افكار در هم تو در انتظار فردايي دوباره نشسته ام........
عزيزم انتظار چيز كمي نيست........
انتظار تنها يك كلمه ساده پنج حرفي نيست ........
حرفي نيست كه بخواهي به شوخي به كسي تقديمش كني........
انتظار از ته دلت بالا ميزنه و همه وجودتو ميگيره..........
انتظار ميتونه آروم آروم نابودت كنه............
و اين همه انتظار براي شنيدن صداي کسی  كه دوسش داري شايد منطقي ترين قلبها رو زمين بزنه !
تو احتياج داري فكر كني و من احتياج دارم كه نفس بكشم در هوايي كه آرامشش رو از تو ميگيره .............
میدونم خواسته كمي نيست............
ولي خواسته پسری كه صادقانه تمام جلوه هاي تاروپودشو براي تو و فقط براي تو عيان كرده
من از تو چيزي بيشتر نميخواهم...........
ولي من دقيقا همون چيزي رو ميخواهم كه توي دستهاي گرم تو وجود داره ..... آرامش ........

 

                                                                              (نگاه من)

 

نگاه لحظه لحظهُ زندگیست بر چشمان غبارآلوده و غم گرفته پرستو ....
نگاه من ......
نگاه سکوت قلبم است .......
سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده است.......
و می دانم که تو حرف حرف اين سکوت را خوانده ای و به خاطرش گريسته ای ....

اشکهایت گواه این میهمانیند...کاش من هم قطره ای از اشکت بودم....

 
                                                                                                       
                                                                                                             iman
+ نوشته شده در 84/07/23ساعت 16:26 توسط ایمان احمدی |
                                                            (بخش عشق )

وقتي آموزگار پرسيد: عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم : يک بخش .

اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق(۳) بخش داره :

1- اتش تو را ديدن ...

2- شادي با تو بودن ...

3- اندوه بي تو ماندن ..........

                                                                             (شمارش معکوس )

 از تو جدا شده است ... دلم نه ؟؟؟........
از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...
قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...
در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ...
تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی ....
فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ... چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ... ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم ....
اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد است ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است
بازهم به تو میگویم.........دوستت دارم
 
 
 

                                                                       (چه سلامی)

چه سلامی ؟!چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدتهاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد.
چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگها هنوز پایین نیامده به خاطرش خودکشی کردند.
چه گرمایی ؟!وقتی دیگر مه آه من یخ دستانت را حتی تکان نمی دهد.
چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفتی و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است.
چه حرفی؟! وقتی تمام حرفها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم.....
چه سیبی ؟!وقتی سرخ را زیر سوال کم رنگ ماندن و نماندنت کشتی.
چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر این ناز وسوسوی چشمانت سوزاندی.
چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی ، حتی لحظه ای درنگ نیست که به تو هدیه نکرده باشم.
چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری.
چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنتهایمان به آب روان می سپاری شاید آن سوی رود نمی دانم کجا،کسی با خواندن خطی از آن به زندگی باز گردد.
دریغ از یک شب بارانی،دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن چند دانه شمعدانی قلمه زده گلدان معصوم آن خانه دور اما قشنگ،نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد .
این دفه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آنوقت تمامش را که خواندی یک بار هم کار تو مثل کار ما،از کار گذشته باشد........
 

 

                                                                       (نمیدونم چیکار کنم)

خیلی وقت بود میون زمین و اسمون معلق بودم من میخواستم برم اسمون و فرشته بشم..
 خدا می گفت نه برو زمین و ادم باش...دلم می گرفت از ادما ........
دوستشون نداشتم....... بینشون غریبه بودم ....زمین تاریک بود.. من عاشق روشنایی اسمون بودم ..من سرزمین فرشته ها رو دوست داشتم....غوغا بود تو اون سرزمین هر روز میدیدم اسم یه نفرو که تو شهرشون اوازه می شد و چه فرشته ها که بارون می شدن تو دل ابرا و می باریدن... دلیلشو نمیدونستم میگفتم شاید اینا فرشته بارونن...معلق بودم مثل همیشه اسمونو دوست داشتم مثل همیشه ...تا فرشته هم صحبتم شد چشماش خیس بود ...گفت تو ادمی گفتم نمیدونم.. میخوام فرشته باشم...عکس تو رو نشونم داد گفت خوش بحالت ادمی اخه اونم ادمه اما من فرشته...بعد بارون شد و بارید...درک نکردم حرفاشو ....عکس تو دوباره اومد تو ذهنم اینکه تو ادمی اون فرشته...دلم لرزید...چشات انگار اومده بود تا اسیر کنه....دیگه دل و دماغ اسمونی شدن نداشتم...حالا میخواستم بیام زمین ادم باشم...خدا گفت بمون فرشته باش این دفعه من گفتم نه می خوام برم زمین ادم باشم...اومدم زمین ادم شدم زمین دیگه سیاه نبود تو دشت نگات گم شدم...خندیدم...حالا خدای من در زمین بود خدای من در اغوشم بود خدای من در قلبم بود...اومدم زمین به فرشته ها فخر فروختم که ادمم و بیشتر فخر فروختم که تو خدای منی....خدا دلگیر شد شاید....شب بود...ادما خواب بودن ....تو خواب بودی...فرشته ها خواب بودن ...من اما بیدار بودم خدا هم همینطور تو خوابو از من گرفته بودی و من خوابو از خدا...خدا گفت هنوزم می خوای ادم باشی !گفتم اره نگاه کن خدای من کنارم اروم خوابیده....گفت اگر خدات دیگه نبود؟گفتم خدا همیشه هست!گفت نه اما خدای تو....و به اندازه چشم بر هم زدنی طول کشید چشمات بسته بود اما پرواز می کردی و من مات و مبهوت فقط نگاه می کردم...من اومدم زمین و زمینی شدم به خاطر تو ....تو اما رفتی اسمون و اسمونی شدی به خاطر خدات....من عاشق تو بودم به قعر اومدم تو عاشق خدا بودی به اوج رفتی....هنوزم اسیر زمینم....هنوزم مبهوت پرواز عشقم....هنوزم در حسرت فرشته بودنم...سهم من از تموم لحظه ها فقط لحظه ای اغوش تو بود و بس...
من برای اون لحظه تمام هستی ام رو فدا کردم..
اما داشتن اين همه حسرت بر دل به از ان بود كه حسرت لحظه اي با تو بودن بر دل....
 
 
 
                                                                              (یکی بود یکی نبود)

هنوز بين يكي بود و يكي نبود قصه دلم گير كرده بود...
عاشق بودي و نفهميدم ...حرف زدي و نشنيدم ...گريه كردي و حس نكردم...تو ميون داستان گنجيشكك اشي مشي قصمون از اين شاخه به اون شاخه مي پريدي من اما هنوز داشتم به نون اضافه بين يكي بود و يكي نبود فكر ميكردم...
زود عاشق شدم و دير درك كردم دير عاشق شدي و زود درك كردي.
هر دو. عاشق بوديم يكي گنگ و سر درگم يكي محكم و مطمئن...
از مهر گفتي نفهميدم...از عشق گفتي نشنيدم...از صداقت گفتي درك نكردم...از عشق فقط عشقو و فهميدم...
تو به قصه ي ما بسر رسيد رسيدي و من هنوزم باز بين اون نون يكي بود و يكي نبود حيرون بودم...
تو خسته شدي و گنجيشك عشقت پر زد چون به خونش نرسيد...و من امروز تازه معناي نون بين يكي بود و يكي نبود رو فهميدم معناي اون نون تو بودي........                                                                                     

                            iman

+ نوشته شده در 84/07/23ساعت 16:2 توسط ایمان احمدی |
(عزیز دل )
عزيز دل ،
قبل از سفر بی بازگشتت .
قبل از گم شدنت پشت هزاران هزار حصار ،
پشت هزاران ورق خاطره ،
و پشت هزاران روز ديوانگی
لطفی در حق من کن
باشه؟
...
به من ياد بده به سنگ و ستاره ،
به موج و پارو ،
و به ماه تنهای پر غرور شبهايم
چگونه نگاه کنم تا ياد تو نيفتم؟


...
به من ياد بده چگونه هر زيبايی ،
هر خوبی
و هر لطافت را
با سنگ ترازوی لطافت ، زيبايی و خوبی تو وزن نکنم؟
...
يادم می دهی؟
...
راستی ...
اگر خواستی برگردی

من حدود ساعت گريه و گيتار خانه هستم ...
اگر ديرتر آمدی و پشت در ماندی ،
بوسه ای بر قفلها بزن
همه  درها باز خواهند شد ...
 
(من)

من گمان ميكردم دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانيست
من چه ميدانستم غنچه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم دلها همه از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند...

 

من يعنی يک دريا بی کسی، من يعنی يک آسمان دلتنگی، من يعنی يک بيابان تشنگی، من يعنی يک گورستان آرزو، يعنی يک دنيا غم، من يعنی يک قفس پرواز، من يعنی يک احساس ناپخته و خام.
شکايت از چه کنم که با دست خود خون بر دل بيمار خود کرده ام.

حکايت ازچه کنم که خود شاهد اين حکايتم. از زمانی که روح خويش را قربانی تو کردم، از زمانی که من فنای تو شد، بر سنگ نوشته زندگيم مهر غم زده شد. در خيال بتی زيبا، بی نقص و کامل از تو ساختم و در عمل به خطا خدايی کرده و به آن جان بخشيدم.

 ابتدا قلب خود را به تو هديه کردم، سپس خداييم را و دست‌ آخر خود به پايت افتادم. همه چيزدر راه تو نهادم. در تو فنا شدم. تو رفتی. تو رفتی و من فنا ماندم.
رفتی و زخم تبرت را بر ساز زندگی من زدی. آخر تو را از اين زخم جز ويرانی من چه حاصل بود؟نمی بایست آرزوهايم رادر حباب زندگی می دميدم.

امشب ديگر بغض فرو مانده ام می ترکد. چاه تنهاييم آنقدر در خود جوشيد تا خشک شد. ديگر اينجا ماندن، پس از مرگ آن تک درخت عاشق سزاوار نيست. بايد رفت... بايد رفت...

 

(خونه عشقمون) 

من از پروانه اي بيشم.......تو از شمعي چه كم داري؟
همانگونه كه سوزاندي مرا....خود نيز ميسوزي

 

خونه عشق من قلب ويران شده تو بود كه با نيم نگاه غريبه اي به دست باد سپرديش

خونه عشق من تو اسمون پر ستاره چشمات بود كه بي رحمانه ازم دريغشون كردي

خونه عشق من ميون گرمي نفسهات بود كه كه حالا سرديشون تنم رو ميلرزونه

خونه عشق من لاي گرمی دستهاي پر مهرت بود كه به بچه بازي يه عروسک فروختيشون

خونه عشق من ميون گرمي حرم نفسات بود كه ديگه نفسي واسه همنفس شدن برام باقي نذاشتي...........

خونه عشق من..ميون زمزمه هاي عاشقونت بود كه ديكه جز یه تیکه سكوت حرفي براي گفتن نداري.. ......

خونه عشق من...همش از جنسه تو...از جنس مهرت..صفات....حرفهات...خنده هات....و بي وفايي هات...من هر شب بالاي سر اين ويرونه جاي جفتمون عزا دارم....

مي خواستم خونه عشقم رو ميون خنده هات بسازم..........اما
در زمان ما خنده ارزون نيست ، خنده اي از ته دل 
تا بخواي ، پوزخند و زهرخند و ريشخند ،
اما يك خنده پاك .... كاش مي موندي،خندت رو قاب مي كردم و به ديوار اتاقم مي كوبيدم ...
 
 
 
 
 iman                 
  
+ نوشته شده در 84/07/23ساعت 15:7 توسط ایمان احمدی |
(من قول خودم را به تو و تو قول خودت را به من داده بودي)
 
 
 
 
( میترسم)
 
بعضی ها وقتی دلشون ميشکنه به فکر دلشونن نه بعضیها

بعضيهام وقتی دلشون ميشکنه به فکر بعضی هان نه دلشون
 

دیگه نایی برای دوست داشتن برام نمونده..گاهی وقتا حس میکنم نفسهای اخرو می کشم و گاهی باشتاب پیش میرم وگاهی به شدت در جا میزنم.....

تموم  چیزایی که یه زمانی  برام  عشق بودن  یادته؟ 

تموم اون چیزای رنگی و قشنگ  توی تنگ بلوری نگات سرمست شنا ميکردن و تو ....توی یکی از همون روزای سیاه و سفید با هم بودنمون  خواسته يا نا خواسته تنگ بلوری نگاتو را به زمين زدی و شیکوندی.. اون لحظه چقدر برام غریبه بودی .......یادته؟  
 تو رفتی...من موندم . یه عشق شکسته  بزرگ وسربه زيرو سخت...

چیزی که عوض شد رویاهای من بودو  نگاه های تو و دنیای من و احساس تو...

 احساسم احساسی بود  ناب و پاک ولی چیزی که پیوند نخوردنی بود  جادوی  طلسم نگات بود.. 

 اره جادوگر چیره دست سرزمین نفرین شده قلبم...
هنوز هم هر چند وقتی  قطره های باقیمونده  احساسم .خاطره های اون تنگ بلور دلتنگی ها مونو  ...  اون مهربونیای گا ه وبیگاهتو ...اون تب کردنهای عاشقونمو....
 یادم میندازه..


اما نه...من ديگه مرد ميدون نيستم .. اره میترسم....همه که میدونن تو هم بدون...میترسم.....دستام نگام و قلبم  در حال فرار و گریزن.. ...از تو ..اما تو نميدونی ..میبینی..همه چی شده تو..تو..تو........

ولی من با دردشون انس گرفتم . حالا اونا جزئی از منن...از خود خودم..درست مثل تو..که همیشه بی منی ولی من که با توام...اره شدی پاره ای وجودم..
میدونم که  نميدونی و نمی فهمی ترس من از تو نيست همه واهمم همه فرارم همه دلتنگیام از دست خودمه...اره اسمشو بزار فرار من از من..این بهترین توصیفه..