|
(دل شکستن هنر نمی باشد !!!!!!!!!!!! تا توانی دلی بدست اور....)
|
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟
گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوست دارم دیوونه .
( تو از ما کوچولوتری)
نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر
iman
تو اگر میدانستی
که چه طعمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
که چرا تنهایی

iman
مرا یاد داده اند فقط بشنوم...
می گوید با هیجان گوش می کنی...
شاید برای بار نخست راضی میشوم ، احساس را برایش بیان کنم ...
نبض احساسم را در واژه ها بر برگی سفید تحویلش می دم ...
ضربان نبضم را با چند ثانیه ای سکوت می خواند...
باز چشمانش را به چشمانم می دوزد ...
باز می گردد و فقط دور می شود... دور...
همچنان ایستاده ام منتظره پاسخی ...
و او فقط دور می شود... دور ...
و من به یاد می اورم :
که مرا یاد داده اند فقط بشنوم...
می گوید با هیجان گوش می کنی...
( نامه)
سلام عزيزم
هرچند هنوز زوده ولي شايد ديگه منو نبینی واسه همين الان برات نامه نوشتم
پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني
مردی اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد....
هيچ کس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام
چقدر لبان و قلبم ، پر از ستاره و دوستت دارم بود.....
و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم....
اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
که از تو گلايه کنم......
ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد
که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش
چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......
من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خويش گم شوم
بي آنکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد
که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو
آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد؟؟
مهربانم آرزو ميکنم دلت هميشه بهاري باشه و آرزو ميکنم شقايق هاي وجودت هيچ وقت پرپر نشه و قصه ي غصه هات روزي به پايان برسه .
من به يادت هستم
هرکجايي هستي
فصل گرما يا سرما
آن چه بايد اين است:
دوستت دارم
(آنگاه که)
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
iman
( باز برای تو می نويسم )
باز برای تو می نويسم ! اين باز،برای تو تکراری نميشه؟
از اون شب تلفنی درددل کردن هنوز درد جمله هات توی دلمه. نه به خاطر اتفاق های کوچکی که نقل کردی ، به خاطراينکه من و تو باهمه روياها و باورهايمان يادنگرفتيم اشتباه مکرر گفتم گفتی ها رو تکرار نکنيم.
عزيزترم! اون شب اشتباه کردم که بچه ها رو سوای خودم و خودت ديدم، حالا که درجه حساسيتم پايين تر اومده می فهمم اونقدرها تافته ام را جدا نبافتم و بيشتر از خود ناآزموده ام می ترسم. يادته خصلت هايی رو که محکوم می کردم و بعدتر در خودم يافتم؟ ُسعی می کنم از آنچه که آزارم ميدهد ياد بگيرم که کمتر آزار بدهم.ُ
به نظرت حتی کمی به اين جمله وفادار می مانم؟
...
کوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند.
درمن اين جلوه اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه پرهيزـ که چه؟
در من اين شعله عصيان نياز
در تو دمسردی پاييزـ که چه؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
...
چقدر دلم برای تو تنگ می شود و چقدر من دربرابر دلتنگی ای که چاره ديدار نداشته باشه منفعل ام!
عزيز نازنين ام! برو يه جايی که دريا باشه، تا انتهای افق آب روی آب.
بعد فقط گوش کن بذار همه سنگينی جمله های ناتموم اونقدر توی سرت تکرار بشه تا تموم شه و ديگه فقط صدای آب بمونه.
يه جايی اون ته ته دريا به دل گرفته ات راه پيدا می کنه.
کاش بودم يا بودی!!
گاهی آدم به بودن بعضی ها دلگرم ميشه
گاهی آدم با اين دلگرمی جسور ميشه
کاهی آدم به اين جسارت خو می گيره
اغلب آدم با اين خو تنها می مونه .......
نبودن ات باعث شد خيلی دردم بگيره ، شايد بيش از همه اونايی که می شناسم به بودن تو خو گرفتم. اونقدر هميشه برای من بودی و برای تو بودم که هيچوقت ابايی از اين خو گرفتن نداشتم.
امروز که تو بالاخره داری بعد اين زمانی که ميگن دو ماهه و باز بر من چگال تر گذشته ميای ، به اين فکر می کنم که عليرغم همه چيز دوست ندارم فکر کنم که ميشه نباشی........ بذار توی اين ارتباط همه چيز مثل هميشه در همون روزهای ساده بچگی باقی بمونه.
بعضی چيزها رو بايد توی فضای سينه حبس کرد تا آلوده اگر و مگر واقعيت ها نشن ، يکی اش برای من تويی !
iman
گوهر خود را مزن بر سنگ هر نل قابلی .....
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی..... !!!!! ؟؟؟؟؟
iman
(سلام حرف دلت رو بزن)
سلام...اینجا سرزمین دل نوشته های منه و خونه دوم خودت..اینجا راحت باش..من هم از جنس خودتم..اینجا غریبگی نکن..
من اینجا از غم هام
..دلتنگی هام
..شادی هام
... آرزوهام مینویسم
..دلم میخواد تو هم اینجا با من همکلام بشی.. اینجا جای حرف دل
پس بگو من گوش میکنم
... دلم به دلنوشته هاتون گرمه..نا امیدم نکنید
.. پس منتظرتونم..خوش اومدید![]()

iman

راست می گی بزرگ شدیم ...آنقدر بزرگ که وقتی دروغ می گیم کسی نمی فهمه ...
وقتی کار بدی می کنیم کسی تنبیهمون نمی کنه....آره بزرگ شدیم ...
ولی اگه اینطوره چرا وقتی داشتی می رفتی گریه کردی ..
چرا وقتی تو خم کوچه گم شدی دیگه نتونستم بغض گیر کرده در گلمو بخورم و از چشمام مثل چشمه اشک جاری نشه .. چرا هنوزم وقتی یادت میکنم دلم تنگ می شه ....
چرا همه چیز گم شد ...
راستی اگه یک روز صفای کودکی رو پیدا کردی منو دوباره یادت بیار شاید بتونی گناهمو ببخشی ....
شاید بی گناه بودم

من نیز گناه کردم اما..... این بود گنهم که با تو باشم
سرمست سبو چو باده نوشان .....آن لحظه که عاشق تو باشم
من نیز زدست خویش زارم افتاده و زار روزگارم
اما توبدان امید م ای یار تنها به رخ تو دیده دارم
iman
لذتی که در فراق است در وصل نیست ....... زیرا ....
در فراق شوق وصل است ولی در وصل شوق فراق.....
( بوسه ات)
مثل کبریت کشیدن در باد بوسه ات دشوار است من خلاف جهت اب شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم اخرین دانه کبریتم را میکشم در جهت باد هر جه باداباد.............

(بزرگترها)
شما هم متهم هستیدشما اداب عشق ورزیدن چگونه عشق بخشیدن به ما تعلیم نمیدادید شما هرگز نمی گفتیدکه دنیا بدترین جرم است همه از عشق می گویند..... ولی عاشق شدن جرم است............

(سفر)
بامداد است و بار سفر بسته ای نمی خواهم در بغچه دلت پنهانم کنی......... دیر زمانی است که پنهانگاه دلت را تفتیش میکنند........................................................... مرا سرمه کن و در چشمت بکش تا......... سیه بینمت و سیه بینی ام.....!

( وقتی که...)
وقتیکه می رفتم در چشمه سار مردمکهایم عشقی نمی جوشید اما چرا در دشت چشمانت سیلاب تند اشک بود وقتی که من اوای رفتن می سرودم با تمام شوق ایا امید بازگشتم در خیالت بود.....؟ یا اخرین دیدارمان را گریه می کردی.....؟

iman
بعد از ریختن الماس های قشنگ چشمهام به پات فقط یک کلمه
گفتی... ((گمشو))
چه حرکت بی نقصی
فقط انسانهای بزرگ جهانُ این الماسها رو می دونند و می فهمند....... و تو ....... ازت متشکرم .....

(برای خودم به خاطر تو)
وقت با ارزشم رو به حای اینکه صرف تو کنم صرف خودم میکنم تا بهتر بشم.
تا بهترین موجود دنیا رو که میتونم" از خودم بسازم...
فکرش رو بکن.دوست داشتنی ترین ادم دنیا
و اون موقع خودم رو بهت تقدیم میکنم
اگه لیاقتش رو داشته باشی بدستم میاری و اگر نه......
دوست دارم بغلت کنم ..... .....و خوب بخاطر بسپاررم ..چه کسی رو از دست دادم ...
و چه کسی من رو از دست داد......؟

(...راستی...)
راستی در دل او چه می گذشت؟
وقتی چشم های تو را افرید؟
حس میکنم وقتی چشم هایت را افرید
و
به تماشایشان نشست بغض گلویش را گرفت
و امد و امد و امد و بر سر ما ادمها بارید؟
از مادرت بپرس روز تولدت بارانی نبوده است؟

(لبخند)
لبخندت را قاب میگیرم.......مبادا فراموشم !!!شود.....
ای شب شکار ..........امشب که ماه نیست ....... ستاره می چینی.......؟


تو با چشمان باز در خوابی ........و من با چشمان بسته در حال فرار .......................... محال است رسیدنمان به هم ..... حتی اگر ..........بهانه عشق باشد...........
هر شب دروغ هایم را می شمردم !!!!!! تا چشمهایم از شرم بسته شوند.......
گر نگهدار من ان است که من می دانم !!!!!!!!شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد....

زمان بارش باران ....دلم ............از غربت خورشید می گیرد
و روز افتابی هم... دلم.............پیگرد ابری تلخ و باران زاست
خدایا... 
من به دنبال چه می گردم..؟؟؟؟؟؟؟ ندارم قطره ابی در سبویم.........
دل در بر من گمشده .......تهمت به تو می بندم.....
چون جز تو کسی راه به این خانه ندارد....................
.jpg)
iman
اول گریه کردم بعدبا خاطراتمون زندگی کردم و هر بار که خوبیهامو دیدم ـ بیشتر به ارزش خودم پی بردمو اروم اروم خاطرات با ارزشم را از وجود تو پاک کردم و وقتی تنها شدم :
اینبار خودم رو پیدا کردم چه نازنین چه دوست داشتنی چه لطیف و چه خواستنی
همه اینها من بودم! اوه ازت ممنونم که منو رها کردی
اینبار بهتر از دفعه قبل خودم رو شناختم
با این لطف کمکم کردی که جایی تو قلبم برای خودم باز بشه و دوباره فرصت کنم که بیشتر به خودم عشق بورزم و بیشتر فکر کنم....

فرصتها:
از هر اتفاقی یه فرصت خوب پیدا میکنم برای بهتر شدن...
وقتی با رفتنت تیری به قلبم زدی بهم یاد دادی چطور میشه درد رو تحمل کرد.......
وقتی دردش ررو احساس میکردم فقط می تونستم گریه کنم.......
نه بخاطر رفتنت ـ بخاطر خراب شدن کاخ ارزوهام و پاره شدن قلبم....... احساساتم که به غارت رفته بود......
و چه درس مهمی یاد گرفتم نبایداینقدر راحت با احساسات کسی بازی کنم . نباید قلب کسی رو به این راحتی بشکنم ...........
و به خودم گفتم چه ساده همه چیز رو از دست دادم و باز مثل بچگی هام نمیتونم رو پاهام بایستم و باز به خودم گفتم:
این هم یه فرصت دیگه تا یه چیز بهتر بدست بیارم پس یاد گرفتم تا خودم رو شفا بدم و دوباره از هیچ به همه چیز رسیدم....و ار این رو مدیون تو هستم......
و به این میگن میگن معجزه...همیشه فکر میکردم زندگی اون شکلیه که فکر میکنیم ولی حالا میدونم زندگی اون شکلیه که ما باور داریم.........!!!!!

iman
هفت سین
هفت ارزو میکردیم![]()

ان وقت من از ![]()
خدا
هفت بار
تو را ارزو میکردم ...![]()
iman
نگاه لحظه لحظهُ زندگی ست بر چشمان غبارآلوده و غم گرفته پرستو ....
نگاه من ......
نگاه سکوت قلم است .......
سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده است.......
و می دانم که تو حرف حرف اين سکوت را خوانده ای و به خاطرش گريسته ای ....
اشکهایت گواه این میهمانیند...کاش من هم قطره ای از اشکت بودم....
(دروغ)
برای هزارمين بار پرسيد:
ـ تا حالا شده من دلتو بشکونم؟
منم برای هزارمين بار به دروغ گفتم:
ـ نـــه. هیچوقت........
تا مبادا دلش بشکنه............
(نا برابرانه)
چه نابرابرانه است جنگ من و تو
قبول ندارم....
به جنگ آمده ای بی خبر و تيغ عشق آوردی ؟
حساب نکردی که من به جز تو هيچ ندارم؟......
iman

اما من
فقط جام کوچک را بالا گرفتم و گفتم
به سلامتي...
اري ديشب به سلامتي تو با خدا مي زدم
فقط براي سلامتي ات
نه براي انکه باز گردي........
نه براي انکه دوستم بداري........
نه براي انکه عاشقم باشي........
ديشب تنها براي سلامتيت با خدا مي زدم..
براي سلامتي چشمانت که مرا تا دور دست هاي اقيانوس رويا ميبرد.........
براي دستانت که گاه گاه نوازش از دست رفته مادر را برايم تداعي ميکرد...
اري ديشب براي سلامتي تو مي زدم...
من
تنها
در گوشه سکوت وهم انگيز خود
با خدايم
براي سلامتي تو
مي زدم
باز گرد و لطفي شامل حال چشم هايم كن -------

كاش يكي ميتونست كمكم كنه از اين خريت بيام بيرون آخه تا چقدر تنهايي ببين الآن كسي نيست همدمم باشه جز اين كامپيوتر و صفحه كليدش و شعرهاي فروغ..........
اره شعرهاي فروغ:
كسي ميآيد
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست..
پس كي ميآيد؟؟؟
وقتي من دوست ندارم كسي بيايد از كجا مي آيد؟؟؟
خوش بحال فروغ كه رفت و از اين دنياي مسخره راحت شد نه؟؟؟؟
ميبيني ؟؟؟؟
ميبيني پسری كه بس كه ميخنديد اعصابت خراب ميشد حالا به چه روزي افتاده؟؟؟
ميبيني پسری كه تو آره تو بهش ميگفتي خوش بحالت اين قدر شادي چطور شاديا ازش گريزون شدن؟؟؟
پس كي ميخواد اين وضع درست بشه؟؟؟؟
چرا پس هيچكسي نمياد بشينه تو قلب من .......
اينهمهههههههههههه آدم.......
پس
چرا
ن
مي
تو
نم؟؟؟؟؟؟
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نميدونم تو اين دنياي مسخره اصلا كسي به خريت من پيدا ميشه؟؟؟؟
كسي مثل من كه تموم دنياش
تموم اميدش
تموم آرزوهاش رو تو ي يه نفر خلاصه كرده بود
و اون يه نفر
تموم اميداش رو نااميد كرد و بجاي محبت نفرت بهش هديه داد
بازم دوستش داشته باشه؟؟؟
يعني كسي مثل من اينقدر خر پيدا ميشه؟؟؟؟
شايد تو طلسمم كردي
مثل تو اين فيلما
گيس گلابتون
هه
واي
چي ميگم من؟؟؟؟ تو كه منو دوست نداشتي پس چرا بري خودت رو زحمت بدي منو طلسم كني
ديوونه شدم ميدونم
همه علتش تنهاييه و تنهايي و تنهايي و مغرور بازيام
ميدوني آدم مغرور هميشه تنهاست هميشه ي هميشه مثل من ...
تو هم با همه رفیق بازیات تنهايي.... ميدونم ...چون تو از من مغرور تر و كله خر تري ....
اميدوارم كه هميشه خوشبخت باشي عزيزم
و اميدوارم هميشه باز خوشبختي روي شونه هات باشه.....
از خوشبختي تو منم احساس خوشبختي ميكنم
باور كن
هنوزم خرم نه؟؟؟؟؟
ميدونم ميدونم!!!!!!!!!!!!!!!!
رویاهام جلو روم بود به طرفشون خیز برداشتم با تمام توانم به طرفشون میدویدم طوفانهای گاه و بی گاه سرعتم رو کم نمیکرد بلکه قوی تر میشدم و با توان بیشتر می دویدم ...
یه دفعه خودم رو در مقابل رویاها و آرزوهام دیدم ... همه اونا یه جا در مقابلم ظاهر شده بودن به طرفشون رفتم... اما انگار میخواستن ازم فرار کنن اگه قصد فرار داشتن چرا منو به طرف خودشون میکشیدن ...
شاید همه اینا خواب بوده شایدم نه... ولی خواب که اینطوری نمیشه... هر کس در خواب به آرزوها و خواسته هاش میرسه ولی چرا اونا سعی دارن از من دور بشن یعنی تحملم از نزدیک سخته؟
ولی نه اگه سخت بود که دستای منو نمیخواستن ...
من که نمیدونم چرا رویاهام میخوان از دستم فرار کنن شما میدونید؟
اگه میدونین چرا...پس یه لطفی کنید و بهم بگین خوشحال میشم از نظرات شما با خبر باشم ...

به امید دیداری دوباره
(آرامش)
هميشه اينقدر فرصت نيست كه بشينيم روبه روي هم
من حرفايي كه تو قلبم ته نشين شده رو بزنم و تو حرفاي دلت رو....
نه هميشه اينقدر زمان نداريم
ميدونم احتياج به زمان داري احتياج به فكر كردن.......
و من لابه لاي افكار در هم تو در انتظار فردايي دوباره نشسته ام........
عزيزم انتظار چيز كمي نيست........
انتظار تنها يك كلمه ساده پنج حرفي نيست ........
حرفي نيست كه بخواهي به شوخي به كسي تقديمش كني........
انتظار از ته دلت بالا ميزنه و همه وجودتو ميگيره..........
انتظار ميتونه آروم آروم نابودت كنه............
و اين همه انتظار براي شنيدن صداي کسی كه دوسش داري شايد منطقي ترين قلبها رو زمين بزنه !
تو احتياج داري فكر كني و من احتياج دارم كه نفس بكشم در هوايي كه آرامشش رو از تو ميگيره .............
میدونم خواسته كمي نيست............
ولي خواسته پسری كه صادقانه تمام جلوه هاي تاروپودشو براي تو و فقط براي تو عيان كرده
من از تو چيزي بيشتر نميخواهم...........
ولي من دقيقا همون چيزي رو ميخواهم كه توي دستهاي گرم تو وجود داره ..... آرامش ........

(نگاه من)
نگاه لحظه لحظهُ زندگیست بر چشمان غبارآلوده و غم گرفته پرستو ....
نگاه من ......
نگاه سکوت قلبم است .......
سکوتی که در آن هزاران حرف حک شده است.......
و می دانم که تو حرف حرف اين سکوت را خوانده ای و به خاطرش گريسته ای ....
اشکهایت گواه این میهمانیند...کاش من هم قطره ای از اشکت بودم....

وقتي آموزگار پرسيد: عشق چند بخش است ؟! دستم را بالا و پائين بردم و گفتم : يک بخش .
اما وقتي تو را شناختم فهميدم که عشق(۳) بخش داره :
1- اتش تو را ديدن ...
2- شادي با تو بودن ...
3- اندوه بي تو ماندن ..........


(شمارش معکوس )

(چه سلامی)

(نمیدونم چیکار کنم)

هنوز بين يكي بود و يكي نبود قصه دلم گير كرده بود...
عاشق بودي و نفهميدم ...حرف زدي و نشنيدم ...گريه كردي و حس نكردم...تو ميون داستان گنجيشكك اشي مشي قصمون از اين شاخه به اون شاخه مي پريدي من اما هنوز داشتم به نون اضافه بين يكي بود و يكي نبود فكر ميكردم...
زود عاشق شدم و دير درك كردم دير عاشق شدي و زود درك كردي.
هر دو. عاشق بوديم يكي گنگ و سر درگم يكي محكم و مطمئن...
از مهر گفتي نفهميدم...از عشق گفتي نشنيدم...از صداقت گفتي درك نكردم...از عشق فقط عشقو و فهميدم...
تو به قصه ي ما بسر رسيد رسيدي و من هنوزم باز بين اون نون يكي بود و يكي نبود حيرون بودم...
تو خسته شدي و گنجيشك عشقت پر زد چون به خونش نرسيد...و من امروز تازه معناي نون بين يكي بود و يكي نبود رو فهميدم معناي اون نون تو بودي........

iman
...
به من ياد بده چگونه هر زيبايی ،
هر خوبی
و هر لطافت را
با سنگ ترازوی لطافت ، زيبايی و خوبی تو وزن نکنم؟
...
يادم می دهی؟
...
راستی ...
اگر خواستی برگردی
من گمان ميكردم دوستي همچون سروي سرسبز
چهار فصلش همه آراستگيست
من چه ميدانستم هيبت باد زمستانيست
من چه ميدانستم غنچه ميپژمرد از بي آبي
سبزه يخ ميزند از سردي دي
من چه ميدانستم دلها همه از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند...
من يعنی يک دريا بی کسی، من يعنی يک آسمان دلتنگی، من يعنی يک بيابان تشنگی، من يعنی يک گورستان آرزو، يعنی يک دنيا غم، من يعنی يک قفس پرواز، من يعنی يک احساس ناپخته و خام.
شکايت از چه کنم که با دست خود خون بر دل بيمار خود کرده ام.
حکايت ازچه کنم که خود شاهد اين حکايتم. از زمانی که روح خويش را قربانی تو کردم، از زمانی که من فنای تو شد، بر سنگ نوشته زندگيم مهر غم زده شد. در خيال بتی زيبا، بی نقص و کامل از تو ساختم و در عمل به خطا خدايی کرده و به آن جان بخشيدم.
ابتدا قلب خود را به تو هديه کردم، سپس خداييم را و دست آخر خود به پايت افتادم. همه چيزدر راه تو نهادم. در تو فنا شدم. تو رفتی. تو رفتی و من فنا ماندم.
رفتی و زخم تبرت را بر ساز زندگی من زدی. آخر تو را از اين زخم جز ويرانی من چه حاصل بود؟نمی بایست آرزوهايم رادر حباب زندگی می دميدم.
امشب ديگر بغض فرو مانده ام می ترکد. چاه تنهاييم آنقدر در خود جوشيد تا خشک شد. ديگر اينجا ماندن، پس از مرگ آن تک درخت عاشق سزاوار نيست. بايد رفت... بايد رفت...

(خونه عشقمون)
من از پروانه اي بيشم.......تو از شمعي چه كم داري؟
همانگونه كه سوزاندي مرا....خود نيز ميسوزي
خونه عشق من قلب ويران شده تو بود كه با نيم نگاه غريبه اي به دست باد سپرديش
خونه عشق من تو اسمون پر ستاره چشمات بود كه بي رحمانه ازم دريغشون كردي
خونه عشق من ميون گرمي نفسهات بود كه كه حالا سرديشون تنم رو ميلرزونه
خونه عشق من لاي گرمی دستهاي پر مهرت بود كه به بچه بازي يه عروسک فروختيشون
خونه عشق من ميون گرمي حرم نفسات بود كه ديگه نفسي واسه همنفس شدن برام باقي نذاشتي...........
خونه عشق من..ميون زمزمه هاي عاشقونت بود كه ديكه جز یه تیکه سكوت حرفي براي گفتن نداري.. ......
خونه عشق من...همش از جنسه تو...از جنس مهرت..صفات....حرفهات...خنده هات....و بي وفايي هات...من هر شب بالاي سر اين ويرونه جاي جفتمون عزا دارم....

دیگه نایی برای دوست داشتن برام نمونده..گاهی وقتا حس میکنم نفسهای اخرو می کشم و گاهی باشتاب پیش میرم وگاهی به شدت در جا میزنم.....
تموم چیزایی که یه زمانی برام عشق بودن یادته؟
تموم اون چیزای رنگی و قشنگ توی تنگ بلوری نگات سرمست شنا ميکردن و تو ....توی یکی از همون روزای سیاه و سفید با هم بودنمون خواسته يا نا خواسته تنگ بلوری نگاتو را به زمين زدی و شیکوندی.. اون لحظه چقدر برام غریبه بودی .......یادته؟
تو رفتی...من موندم . یه عشق شکسته بزرگ وسربه زيرو سخت...
چیزی که عوض شد رویاهای من بودو نگاه های تو و دنیای من و احساس تو...
احساسم احساسی بود ناب و پاک ولی چیزی که پیوند نخوردنی بود جادوی طلسم نگات بود..
اره جادوگر چیره دست سرزمین نفرین شده قلبم...
هنوز هم هر چند وقتی قطره های باقیمونده احساسم .خاطره های اون تنگ بلور دلتنگی ها مونو ... اون مهربونیای گا ه وبیگاهتو ...اون تب کردنهای عاشقونمو.... یادم میندازه..
اما نه...من ديگه مرد ميدون نيستم .. اره میترسم....همه که میدونن تو هم بدون...میترسم.....دستام نگام و قلبم در حال فرار و گریزن.. ...از تو ..اما تو نميدونی ..میبینی..همه چی شده تو..تو..تو........
ولی من با دردشون انس گرفتم . حالا اونا جزئی از منن...از خود خودم..درست مثل تو..که همیشه بی منی ولی من که با توام...اره شدی پاره ای وجودم..
میدونم که نميدونی و نمی فهمی ترس من از تو نيست همه واهمم همه فرارم همه دلتنگیام از دست خودمه...اره اسمشو بزار فرار من از من..این بهترین توصیفه..